...........................................................
تولدمها.هر سال یه ارزو میکردمو یه چیزی از خدا میخواستم
اما امسال هیچی هیچی.نمیخوام خدا شرمندم بشه.
نه شمعی هست که فوت کنم نه دوست دارم صد سال زنده بمونم.
خیلی داغونم ولی امروز باید نقش بازی کنم.
نقش یه ادم شاد و خوشحالی که امروز روز تولدشه.بازم یه خنده اجباری رو بام که مادر بزرگ ناراحت نباشه.
خودم هم دوست نداشتم روز تولدم گریه کنم............ خیلی دوست دارم از این وضعیت در بیام اما نمیشه.بخند سعید.
شاد باش.اگه تنهایی بخند اگه بی کسی بخند.اگه نصف شدی بخند.
اگه هیچی نداری بخند.اگه خاطراتت هر لحظه میسوزونه تو رو بازم بخند.
اگه دنیا داره خفت میکنه بازم بخند.اگه دلت گرفتو اشکت در اومد بازم بخند.
بخند سعید تا حرف مامان وباباتو گوش کرده باشی.
مادر بزرگت بهت احتیاج داره سعید شاد باش.
دنیا زود میگذره دنیا ارزش نداره دنیا خیلی کوچیکه خیلی وقت زود میگذره.خدا مهربونه.خدا رحیمه...............
اما چرا زمان برا من دیر میگذره.چرا خدا به من خوبی هاشو نشون نمیده.
چرا ولم نمیکنه راه خودمو برم.
چرا مامان بابام رفتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا کی داد و فریادمو نگه دارم.تا کی یوایشکی گریه کنم؟
دوست دارم داد بزنم.فریاد بکشم.بلند خدا رو صدا بزنم شاید برا یه بار هم که شده شنید صدامو
داد بکشم که صدام به گوشش برسه.دوست دارم الان فقط فریاد بکشم.دیگه خسته شدم از سکوت.از بغض.
انقد داد بکشم که بیفتم همونجا.هنجرم پاره بشه.
برچسب:
نویسنده: هلیا پورعلی